Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers
پارميس تکه ای از بهشت

اينقدر اين كوچولو وقت ما رو ميگيره كه وقتي براي خودمون نداريم  البته اونقدر شيرينه كه تمام دردسرهاش رو با طيب خاطر و با خوشي و خنده تحمل ميكنيم واقعا جالب نيست ؟ موجودي با اين همه دردسر اما اينقدر شيرين كه با يه خندش تمام خستگيها از تنت بيرون مياد.

بگذريم پارميس كوچولوي ما روز ۸ خرداد امسال(۸۵) به دنيا اومد نيمه بيهوش بودم كه آوردن گذاشتن تو بغلم كه بهش شير بدم هر از گاهي كه مك زدنشو حس ميكردم دردام فراموش ميشد شب اول اصلا نخوابيد و خيلي گريه كرد از گرسنگي بود به حدي كه من دست به دامن پرستارا شدم كه اگه مادري هست كه بچشو شير بده اين لطفو در حق منم بكنه اما پرستار بخش گفت كه اين جا همه سزاريني هستن و همه همين مشكلو دارن خلاصه اون شب يه طوري گذشت و فرداش بچرو برديم خونه بچم با هر شيري كه ميخورد تخت ميگرفت و مي خوابيد اما بچه من برخلاف بقيه بچه ها بعد از چهل روزگي شروع كرد به نخوابيدن ماكه همش شنيده بوديم بچه تا چهل روز اذيت ميكنه بعدش خوب ميشه و تازه بعد چهل روز منتظر بهتر شدن اوضاع بوديم ديديم بدتر شد در كمال تعجب بچه ما برعكس بود خلاصه نزديك به دوماه من و پدر بنده خداي خانوم خانوما تا ساعت ۳ و ۴ صبح با هر ترفندي كه بگي سعي در خوابوندن اون داشتيم بعد هم خودمون غش ميكرديم البته بايد بگم كه همه اينها دليل داشت و اونم به خاطر بي فكري دكترش بود چون وقتي دو بار پياپي رفتيم و بچه خوب وزن نگرفت بايد به ما ميگفت كه بچه بيگناه از گرسنگيه كه بي تابي ميكنه چشمتون روز بد نبينه بچم جيغهايي ميزد كه سياه ميشد خلاصه دردسرتون ندم با دادن شير خشك هم كمبود وزن جبران شد هم خوابش تنظيم شد و هم ديگه از جيغ خبري نيست شكر خدا اين داستان تا يكماه ادامه داشت تا اينكه حالا پارميس خانوم كلي مستقل شده تو بغل زياد دوست نداره بمونه بايد بالششو بغل كنه تا بخوابه لبهاشو سفت ميبنده تابهش شير نديم دارو نديم خلاصه كه يك سري دردسر جديد ديگه قلقلكي هم هست اگه پهلوشو ماچ كنيم غش غش ميخنده و دست آخر به سكسكه مي افته جاشو كه ميخوايم عوض كنيم اونقدر دست و پا ميندازه كه پدر گرامي مجبوره بياد و دستاشو بگيره منم پاهاشو طفلي يه مرتبه ساكت ميشه و بر وبر ما دو تارو ديد ميزنه دلم ميخواد بدونم اون لحظه به چي فكر ميكنه؟

جدا از اين حرفها قشنگترين جاي قضيه اينه كه وقتي ما دو تا از سر كار برميگرديم   تا اونو از مامي اش(مادر من) تحويل بگيريم اونقدر به ما غش غش ميخنده كه من اصلا يادم ميره كه حتي ۱ دقيقه بشينم  يا موقع خداحافظي از مامي اونقدر دست و پا ميزنه و ميخنده كه اون بنده خدا هم دلش نمياد دل بكنه خلاصه بعد ازظهرا كلي مراسم داريم با خانوم خانوما در حقيقت بعد از يه روز كاري ايشوندوباره همرو ميذارن سر كار




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٥/۸/۱٧ توسط مریم