Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers
پارميس تکه ای از بهشت

اول از همه روز مادر رو به همه مامانای مهربون تبریک میگم کلی پریروز همه کادوهای خوشگل گرفتین و این شکلی شدین.

ما هم روز پنجشنبه داشتیم آماده میشدیم که بریم خونه مامانم البته شب قبلش خونه مادرشوهرم بودیم حالا نگین چرا اونو نگفتی.

خلاصه لباس پوشیدم و پارمیس که وقتی من شلوار میپوشم فورا دوزاریش میافته که خبریه منو با انگشت به پدرش نشون میده و میگه دَدَ دارین خبرچینیو  خلاصه نوبت آماده کردن خودش رسید گفتم اول مولتی و ویتامینشو بدم بعد لباس تنش کنم رفتم و قطره چکون رو آماده کردم و اومدم تا قطره چکونو تو دستم دید (اون لحظه لبه کاناپه وایساده بود) پشتشو کرد و و همونطور به انتهای کاناپه رفت چند بار بهش گفتم که بیاد بخوره اما هر بار لباشو محکم به هم فشار میداد و پشتشو میکرد منم دیدم اینجوریه گفتم باشه تو به حرف من گوش نکن منم به حرفت گوش نمیکنم مگه دوست نداری الان بری دَدَ خوب اگه نخوری از دَدَ خبری نیست برگشت و یه کم نگام کرد اما دوباره همون کارو کرد (این لحظه من یه سر کاناپه بودم اونم اون سرش) منم دوباره حرفمو تکرار کردم و اینبار از پدرش تایید گرفتم اونم یه نگاه به من کرد و یواش یواش اومد جلو یه کم صبر کرد و یه دفعه خودش دهنشو تا ته باز کرد منم سریع قطره چکونو خالی کردم تو دهنش و از شانسم همش هم خالی شد چون سریع دهنشو بست و فرار کرد

میگم حالا یه وقت شرطی نشه

چیزایی که به پارمیس یاد دادم و نشون میده:

۱-مو

 ۲-دماغ

۳-گوش

۴-زبون (وقتی بگی زبونت کو تا ته در میاره و حالا حالا هم برش نمیگردونه تو)

 ۵-یادش دادم به سطل آشغال دست نزنه وقتی بگم آشغال چه جوریه دستشو میذاره روی دماغشو میگه پوووووف

راستی امروز روز شمار پارمیس اون بالا رو ببینین جالب شده یک سال و یک ماه و یک هفته و یک روز

پ.ن:چند روزه که اگه بیدار باشه وبفهمه که ما داریم میریم سر کار بهونه میگیره البته الان زود یادش میره اما فکر کنم داره دردسرش شروع میشه خدا بداد برسه ما هم این شکلی  دِ دررو.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/٤/۱٦ توسط مریم