Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers
پارميس تکه ای از بهشت

الهي من فدات شم ماماني چقدر تو مهربون و دلنازكي

پريروز من زياد حال و حوصله نداشتم و كسل بودم رفتم و رو تخت دراز كشيدم چند دقيقه اي نگذشت كه ديدم پارميس داره از تخت بالا ميكشه تو دلم گفتم اي داد بيداد حالا بايد كلي باهاش بازي كنم منم كه حوصله ندارم تو اين فكرا بودم كه ديدم اومد و صورتشو چسبوند به صورتم بعد بينيشو مالوند به لپم و بعد هم حالا ماچ نكن كي ماچ بكن آخ اگه بدونين داشتم تو ابرا سير ميكردم فدات بشم ماماني كه بي حوصلگي منو درك كرده بودي.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/٥/۳٠ توسط مریم
   آب


خیلی به اینجا وابسته شدم مثل یه جور اعتیاد میمونه فقط وبلاگ خودم نه ها به همه اونایی که هر روز سر میزدم فعلا یه کم دسترسیم سخت شده ایشالا بهتر میشه

دیروز پارمیس بالاخره یاد گرفت با لیوان آب بخوره

تا قبل از این که البته دیگه از شیشه دوست نداشت بخوره اما با لیوان هم ....خوبه حالا این تمرینارو تو تابستون انجام داد اگه زمستون بود باید چیکار میکردم اونوقت؟ ...هر وقت میخواست آب بخوره من ته استکانشو یه کم آب میریختم اونم میگرفت و یه مرتبه سرشو بلند میکرد و سر میکشید بعد هم محکم استکانو میکوبید رو میز یعنی بازم بریز(یاد چی میوفتین؟)...خلاصه در این راستا هر بار یک دست لباس خیس باید تعویض میشد تا اینکه دیروز که استکانشو دادم دستش با اصرار ازم خواست که پرش کنم از اون اصرار از من انکار تا بالاخره موفق شد منم اینجوری   دادم دستش با کمال تعجب دیدم عین ما داره آب میخوره تازه با لیوانش راه هم میرفت منم اینجوری    البته لطف میکرد و در هین راه رفتن گلهای قالی رو هم( البته کمی تا قسمتی نه خیلی) آبیاری میکرد اینم از آب خوردن فسقل خانوم.

پ.ن.:نگین چرا پینگ میکنی تاریخت که قدیمیه..اون موقع که من آپ کردم پینگر خراب بود




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/٥/٢۳ توسط مریم

سلام دوستای خوبم با مشکلات پرشین بلاگ چطورین؟

 خدارو شکر که حداقل آرشیوامون صحیح و سالمه حتما یه بک آپ بگیرین حیفه یه وقت از بین بره...بگذریم.. یادتونه هفته پیش گفتم که پارمیس سه چهار قدم راه رفت؟ این کارو فردای و پس فردای اون روز هم انجام داد تا اینکه یه روز که از سر کار اومدیم تا در باز شد (فکر کنم سه شنبه ۲۶ تیر بود)یک عدد پارمیس با سرعت هر چه تمام تر به طرف ما در حال دویدن بود آخ که چقدر لذت بردم دیگه از اون روز یواش یواش تعادلش بهتر شد تا امروز که با اجازتون ایکی ثانیه از جلوی من غیبش میزنه و جای دیگه باید دنبالش بگردی چشمتون هم روز بد نبینه توی همین یه هفته هم چند بار خورده زمین پریروز که داشته راه میرفته پدرش دنبالش میره که مواظبش باشه اونم وارد اتاق میشه و تا پدرش بره تو اتاق درو روی پدر بنده خدا میبنده و از ترس اینکه باباهه دنبالش نکنه مثلا فرار میکنه و با صورت میخوره زمین و خون دماغ میشه خیلی میترسم نمیدونم با این فسقلی شیطون چیکار کنم منو یاد خواهرم میندازه هر وقت از مدرسه میومدم یا کلش باند پیچی بود یا گوشش بخیه خورده بود یا.... خلاصه که با این خونه های امروزی که همه جا یا سرامیکه یا سنگ دویدن بچه ها معضلی شده خدا به خیر بگذرونه.

دیگه هم نمیذاره موقع بیرون رفتن لباس تنش کنم و موهاشو ببندم... ای خدااا چیکار کننننننننننننم.

راستی یکی به من بگه صندلی غذا چطوره هنوز نخریدم براش میترسم بیخود باشه و نشینه توش آخه بیچارمون کرده سر غذا خوردن یه مرتبه روی میز می ایسته یا همش دستش توی بشقاب این و اونه یا اگه روی زمین باشیم باید بچرخه و همرو مستفیض کنه دیشب که داشتیم شام میخوردیم بعد از تموم شدن غذا گذاشتمش پایین اصرار کرد که بیاد روی صندلی بشینه  ما هم صندلی رو چسبوندیم به دیوار و پدرش هم اونطرف صندلیشو چسبوند بهش که یه وقت از اطراف نیفته بعد هم یه بشقاب و قاشق گداشتیم جلوش البته فقط کلش یه خورده بالاتر از میز بود  یه جوری به ما فهموند که مثلا میخواد غذا بخوره منم یه کم غذا ریختم توی ظرفش اونم شروع کرد با قاشق خوردن معلوم بود از این کار لذت میبره چون هر از گاهی بشقابشو میذاشت روی میز که یعنی من غذا بریزم توش و غش غش میخندید خلاصه که باقی غذایی که من داشتم بهش میدادم و نخورده بود تموم شد واسه همین نمیدونم اگه صندلی براش بگیرم توش میمونه یا نه؟




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/٥/۳ توسط مریم