Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers
پارميس تکه ای از بهشت

پارمیس الان مدتیه که دوست داره فقط راه بره بعد هم خیلی مدعی دستشو دراز میکنه دست مارو میگیره سرشو تکون میده و میگه اِه یعنی بلند شو بعد هم خودش مسیرشو انتخاب میکنه و همه جا سرک میکشه با یه دست هم دست مارو میگیره البته من فکر میکنم خودش اگه از خودش مطمئن باشه میتونه راه بره اما یه کم هنوز میترسه تا دیشب که من روی مبل نشسته بودم واونم اونورتر به اون یکی مبل چسبیده بود من داشتم تلوزیون تماشا میکردم مثل اینکه داشته سعی میکرده توجه منو جلب کنه و منم حواسم نبوده که یه مرتبه دیدم یک عدد پارمیس اردک وار (هیچ شکلکی واسه اردکی راه رفتن وجود نداره؟ یه ذره بخندیم؟)  چهار قدم بدو بدو به سمت من اومد و اگه من جلوش نبودم احتمالا آخرش میخورد زمین حالا من کلی کیف کردم و هورا کشیدم بچه مونده بود چی شده و اونم از شادی من غش غش میخندید ولی بعدش هر کاری کردم حاضر نشد بازم تنهایی راه بره.

بازی شانس:

 اینو مامانی وروجک عزیز به من پیشنهاد دادن که با کلی تاخیر و شرمندگی از حضورشون انجام میدم:

اصولا من خیلی آدم خوش شانسی نیستم که بگم شانس بنده خدا پشت در خونم نشسته و هی داره این پا و اون پا میکنه بیاد تو البته معنیش این نیست که بدشانسما ...نه اما خوب یه شانسای کوچول موچول و البته بزرگی هم داشتم

  • وقتی دو سه ساله بودم خونه یکی از اقوام مهمون بودیم که پسر و عروسش منو بعد از نهار بزور بردن خونه خودشون البته من نمیدونم چرا اینکارو کردن چون من اونجا تنها بودم پسرشون که رفت با برادراش مشغول ور رفتن با ماشین شد و عروسش هم با خواهراش مشغول صحبت شدن که همونجا روی مبل همشون خوابشون برد منم که برای خودم گشت و گذار میکردم انگار روی ابرا بودم بعدم که انگار سرم به شدت بزرگ و سنگین شده بود و هی میخوردم زمین اما نمیدونم چرا دردم نمیومد بعد مدتی که من نمیدونم چقدر بود اون آقا برای بردن آچار میاد خونه که میبینه اوضاع عجیب غریبه و از حال هپروتی من متوجه میشه که گاز نشت کرده و سریع منو که امانت بودم با خودش میبره بیرون از خونه و باقی اهالی خونه کارشون به بیمارستان میکشه که خدارو شکر چیزی نمیشه اینم شانس آچاری ما که اگه لازم نمیشد ما الان در ملکوت اعلی بسر میبردیم.(عجب شانس درازی )

  • مهم ترین شانسم قبول شدن توی دانشگاهی بود که ازش خوشم نمیومد اما فکر کنم تمام حکمتش آشنایی با  همسریه که اگه نبود نمیدونم باید چیکار میکردم خدا را برای عطای چنین همسری بسیار بسیار شاکرم.

دیگه نمیدونم بقیه نداره....

منم از مرجان جون مامان ملوسک و یاسی جون و آرزو جون مامان آرش اگه دوست داشتن شرکت کنن دعوت میکنم .




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/٤/٢۳ توسط مریم

اول از همه روز مادر رو به همه مامانای مهربون تبریک میگم کلی پریروز همه کادوهای خوشگل گرفتین و این شکلی شدین.

ما هم روز پنجشنبه داشتیم آماده میشدیم که بریم خونه مامانم البته شب قبلش خونه مادرشوهرم بودیم حالا نگین چرا اونو نگفتی.

خلاصه لباس پوشیدم و پارمیس که وقتی من شلوار میپوشم فورا دوزاریش میافته که خبریه منو با انگشت به پدرش نشون میده و میگه دَدَ دارین خبرچینیو  خلاصه نوبت آماده کردن خودش رسید گفتم اول مولتی و ویتامینشو بدم بعد لباس تنش کنم رفتم و قطره چکون رو آماده کردم و اومدم تا قطره چکونو تو دستم دید (اون لحظه لبه کاناپه وایساده بود) پشتشو کرد و و همونطور به انتهای کاناپه رفت چند بار بهش گفتم که بیاد بخوره اما هر بار لباشو محکم به هم فشار میداد و پشتشو میکرد منم دیدم اینجوریه گفتم باشه تو به حرف من گوش نکن منم به حرفت گوش نمیکنم مگه دوست نداری الان بری دَدَ خوب اگه نخوری از دَدَ خبری نیست برگشت و یه کم نگام کرد اما دوباره همون کارو کرد (این لحظه من یه سر کاناپه بودم اونم اون سرش) منم دوباره حرفمو تکرار کردم و اینبار از پدرش تایید گرفتم اونم یه نگاه به من کرد و یواش یواش اومد جلو یه کم صبر کرد و یه دفعه خودش دهنشو تا ته باز کرد منم سریع قطره چکونو خالی کردم تو دهنش و از شانسم همش هم خالی شد چون سریع دهنشو بست و فرار کرد

میگم حالا یه وقت شرطی نشه

چیزایی که به پارمیس یاد دادم و نشون میده:

۱-مو

 ۲-دماغ

۳-گوش

۴-زبون (وقتی بگی زبونت کو تا ته در میاره و حالا حالا هم برش نمیگردونه تو)

 ۵-یادش دادم به سطل آشغال دست نزنه وقتی بگم آشغال چه جوریه دستشو میذاره روی دماغشو میگه پوووووف

راستی امروز روز شمار پارمیس اون بالا رو ببینین جالب شده یک سال و یک ماه و یک هفته و یک روز

پ.ن:چند روزه که اگه بیدار باشه وبفهمه که ما داریم میریم سر کار بهونه میگیره البته الان زود یادش میره اما فکر کنم داره دردسرش شروع میشه خدا بداد برسه ما هم این شکلی  دِ دررو.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/٤/۱٦ توسط مریم

سلام من اومدم خیلی تاخیر داشتم نه؟ از همه دوستای خوبی که سراغمو گرفتن ممنونم اما سرم خیلی شلوغ بود و فقط وقت میکردم بیام بعضی سایتها رو سر بزنم.

دخمل ما تو این چند وقته کلی بزرگ شده میگین نه مشاهده کنید:

  • ایشون گردش علمی تشریف میبرن و اظهار نظر هم میکنن جمعه گذشته من و آقای پدر تصمیم گرفتیم که یه سری به موزه حیات وحش دار آباد بزنیم چون از اونجایی که پارمیس خوردن شیر رو فقط در مقابل تلوزیون اونم  برنامه wiled kinder zimmer که مخصوص بجه های حیوانات وحشیه رضایت میده و چنان محو میشه که خودشم نمیفهمه که کی شیرش تموم شد تازه اظهار نظر هم میکنه مثلا وقتی گربه میبینه میگه پوه( با تاکید روی پ) و وقتی ماهی میبینه دهنشو باز و بسته میکنه و کلا روی همه حیوانات یه اسم کلی گذاشته میگه بوووووو (با لرزش لبها روی حرف و) ما هم تصمیم گرفتیم یه سر بریم دارآباد جاتون خالی بچم حسابی ذوق کرد و مدام حیوونا رو نشون میداد و وقتی به ماهی و مجسمه خشک شده گربه رسید اسمشونو گفت انقد کیف کردم که نگو منم که بدم نمیومد خوب نگاه کنم اما مگه میشد شاید نزدیک ۱۰۰ تا عکس ازش گرفتم فیلم هم که جای خودشو داشت خلاصه خوب بود خیلی خوش گذشت پیشنهاد میکنم حتما نی نی هارو یه سر ببرین البته جای کوچیکیه و از ۱۵ سال پیش که خودم اونجا رفته بودم تا حالا هیچ تغییر اساسی نکرده مثل همه چیزای دیگه تو این مملکت اما برای بچه ها بد چیزی نیست.

                        

  • خلاصه که خانومی دیگه رسما اسم بابا رو به دادا تغیر دادن و ایشون رو دادا صدا میکنن دادای بیچاره هر وقت که وقت کنه باید حدود دو ساعت سرکار خانومو با کالسکه ببرن پارک و بگردونن اگه زودتر بیارن خانوم اصلا حاضر نمیشه بیاد تو خونه و جیغ میزنه میگه دَدَ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  • علاقه مندی دیگش که اونم تو شیر خوردنش کمک میکنه کارتونهای عروسکیه که الحق واقعا کارشناسی ساخته میشه چون بدجوری با وجود اینکه زبونشو نمیفهمه میخش میشه چون بیشترش موزیکاله اینم کیف میکنه و هی وسطش دستشو میبره بالا و نانای میکنه.

  • جدیدا هم که بنده باید خودمو به یک ارتوپد معرفی کنم بسکه هی خم شدم و تاتی تاتی کردم خودش میاد انگشتمو میگیره و میگه منو راه ببر اونم یه دستی ای خداااااااااااا این بچه کی بزرگ میشهبه قیافه مظلو م آرومش نگاه نکنین ها این خانومی بیرون از خونه خوب خودشو کنترل میکنه اما تو خونه.....

  • چند وقت پیش رفته بودیم دیدن یکی از بستگان که از مکه اومده بود اونجا چند تا پسر بچه تو سن ۵ تا ۱۳ سال بود ایشون به هیچ کدوم رحم نکردن اول که سر شام نشسته بود بین پدرش و اون ۱۳ سالههه هی انگولکش میکرد و ببخشید... پلو رو از توی دهنش در میاورد و میداد اون بنده خدا بخوره آخرم مجبورش کرد که ساعتشو در بیاره بده بهش بعدشم که رفت سراغ کوچیکترا اونا داشتن با بطری های خالی نوشابه بازی میکردن اینم دونه دونه بزور بطری هارو ازشون میگرفت و سریع میداد به مادر بزرگ پدرش که کنارش نشسته بود هر از چند گاهی هم چک میکرد ببینه بطری ها سر جاشه یا نه دیگه آخرش که صدای اون بچه بخاطر گرفتن آخرین بطری دراومد من تازه فهمیدم چون تا اون موقع بی سر و صدا داشت به کارش میرسید میبینین جیغ و فریادش برای گرفتن چیزی فقط تو خونست البته به کسی نگینها مامانم میگه منم تو بچگی همینطوری بودم

پستم خیلی طولانی شد نه عیب نداره خیلی وقته نبودم حوصله کنین بخونین




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/٤/۳ توسط مریم