Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers
پارميس تکه ای از بهشت

دیدین گاهی وقتها توی اوج شادی یه مرتبه همه چیز میریزه به هم ؟

دیروز یعنی جمعه صبح که از خواب بلند شدم رفتم وبرای پارمیس فرنی درست کردم که صبحونه بخوره قبلش هم توی خواب و بیداری کلی بهش شیر داده بودم( آخه مدتیه که شیر خوب نمیخوره دکترش هم توصیه کرده تا میتونین توی خواب بهش شیر بدین ).

 وسطای روز بود که بابای پارمیس پیشنهاد داد که بریم بیرون و به بهانه خرید یه کم دور بزنیم پارمس هم که عاشق دد منم استقبال کردم و یه شیشه شیر و یه شیشه آب برداشتم و  راه افتادیم  رفتیم بیرون خلاصه دردسرتون ندم یه مرتبه سر از لواسون در آوردیم من و طرف مربوطه هم که تریپ ماجراجو کلی داشتیم کیف میکردیم و مدام مسیر هایی رو که قبلا نرفته بودیم  انتخاب میکردیم تا جایی که سر از پشت سد لتیان درآوردیم جاتون خالی عجب جای دنج و با صفایی بود چه سکوت و آرامشی تمام راه هم که پارمیس خواب بود و شوهری هی توصیه میکرد که تا خوابه بهش شیر بده بخوره منم با اجازتون همه شیرو دادم خورد بعد هم که از خواب بیدار شد سرحال و قبراق شروع کرد نانای کردنو با لذت بیرونو نگاه میکرد ما هم همینطور ادامه میدادیم رفتیم طرفای افجه و سینک دیدیم تابلو زده تهران ۸km جاجرود15km سد لتيان نميدونم چند كيلومتر گفتيم بابا از اين ور نزديكتره بريم ببينيم به كجا ميرسيم پارميس هم اين وسط ديگه شروع كرده بود وول خوردن و بازي كردن هر از گاهي ابروهاشو مينداخت بالا و عميق و با لبخند پدرشو نگاه ميكرد ما هم كلي كيف ميكرديم همينطور هم ارتفاعمون از سطح شهر زياد ميشد كه يهو ..

آخه بابا بيفكر فكر نكردين با يه بچه كوچيك بدون هيچ وسيله اي يه مرتبه تصميم گرفتين رفتين ماجراجويي اونم توي جاده هاي پر پيچ وخم و اكثرا سنگلاخي كه مدام  ماشين بالا پايين ميپره فكر كردين چي شد گلاب به روتون بچم اول يه خورده شير بالا آورد به اندازه يه نخود اما پشت سرش چشمتون روز بد نبينه سه بار پشت هم هر چي خورده بود بالا آورد به طوري كه كل لباساي خودش كه خيس شد هيچ مانتو شلوار من و صندلي من و صندلي راننده هم خيس شد بعد هم كه پدرش گرفتش تا من تميز كنم لباس اونم كثيف شد حالا خودشم ترسيده زده بود زير گريه و پدرشو سفت چسبيده بود وقتي من دوباره بغلش كردم دوباره زد زير گريه ميخواست بره بغل پدرش طفلي فكر ميكرد چون تو بغل من بوده اين اتفاق افتاده خلاصه كلي حالمون گرفته شد حالا كجاييم بالاي كوه  تا حالا هم چند تا 8kmرفتيم ولي از تهران خبري نيست من نميدونم اون تابلوها رو كي اونجا گذاشته بود آخه اول بايد از سد لتيان رد شيم بعد جاجرود بعد تهران چطور تهران از همه نزديكتر بود احتمالا اولاغاي اونجا اونجا رو متر كرده بودن دردسرتون ندم طفلي بچم بعد از سبك شدن معدش گرفت خوابيد و من نگران بودم كه بيدار نشه و از گرسنگي بي تابي كنه كه خدارو شكر اينطور نشد حالا تو راه به هركي ميرسيم ميگيم تا تهران چقدر راهه همه ميگفتن بيست دقيقه اما اين بيست دقيقه حدود يك ساعت طول كشيد اينم از تفريح روز جمعه دلم براي پارميس خيلي سوخت بعدم براي آقاي پدر كه بعد از سرزنش من كلي پشيمون شده بود و هي داشت معذرت خواهي ميكرد يكي نيست به من بگه تو كه سرزنش ميكني خودتم دست كمي نداشتي .

وقتي رسيديم خونه صاف پارميس رو برديم حموم وعزيز دلم كه از خواب بيدار شده بود و همه چيز يادش رفته بود كلي تو حموم بازي كرد و جيغ شادي كشيد فقط من در عجبم ما دو بار تا حالا پارميسو برديم شمال آخريشم همين عيد امسال بود تو ماشين هم كلي پيچ و تاب خورد وكلي هم شير اما اينطور نشد چرا ايندفعه اينطور شد خدا عالمه.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/۱/٢٥ توسط مریم

دخترم حالا دیگه حدود ۱۰ ماه و نیمشه و من وپدرش باورمون نمیشه که اینقدر زود گذشت.

حالا دیگه چهار دست و پا میدوه هر جارو که دستش برسه میگیره و میایسته گاهی هم راه میره چند وقت پیش پدرش اونو توی زمین و هوا گرفت اونقدر از لبه تختش خم شد تا به حالت آویزون در اومد ما هم مجبور شدیم تشکشو برداریم و یه چیز دیگه با ارتفاع کمتر پهن کنیم شایدم بدم نرده تختشو بلند تر کنن.

خیلی کارا هم یاد گرفته:

 بای بای میکنه.

 بگیم دس دسی کن یه دستشو نگه میداره و اون یکی رو عین سنج روی این یکی میکوبه .

دد رو خیلی دوست داره تا بگیم بریم دد پشت سر هم میگه دددددددددد..... فقط همین یه حرفو خوب یاد گرفته.

عاشق نانای کردنه فقط کافیه روی یه جایی ضرب بگیری سریع شروع میکنه قر دادن.

جوجو(پرنده) رو هم خیلی دوست داره اگه بگیم جوجو کو پنجره رو نگاه میکنه.

اما شبا خیلی سخت میخوابه اونقدر پیچ و تاب میخوره و جیغ میزنه تا بالاخره خسته میشه و میخوابه خوابوندنش خیلی سخته.

بعد از دو تا دندون اولی هنوز هیچ دندونی در نیاورده ولی مدام لثش میخواره نمیدونم تا کی میخواد طول بکشه خیلی کلافه میشه.

جشن دندونی




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/۱/۱٩ توسط مریم